|
پروردگارا! از عشق امروزمان، چيزي براي فردايمان باقي بگذار.... به اندازه يك نگاه... به اندازه يك لبخند.... تا به ياد داشته باشيم كه روزي عاشق هم بوديم
لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است .
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است.
عشقت اختیاری نبود؛ آنگاه که زمان، به تیرگی همیشه خود رسید،احساس کردم شتابی، قلبم را سرعت داده و برق خاصی نگاهم را همراه گشته و پاهایم توان بیشتری یافته اند. ذهن، فقط با تو بود و فکر، جز به تو نمی اندیشید. و دل، بر آن شد که بگویمت : دوستت دارم. حال، زمان، پیر شده و سکوت خجلت زده انتظار است. آری صدایم، پژواکی در بر نداشت و اکنون انتظار، تنها همدم من است. دیگر چشمانم، سوسو میزنند و پاهایم، رمقی ندارند و قلبم، اگر نبودی، امیدی برای تپش نداشت. اما، هنوز ذهن، با تو است و فکر، به تو می اندیشد و همچنان می گویمت : دوستت دارم. آری؛ منتظرم.
دلم برای كسی تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهمانی گل های باغ می آورد وگيسوان بلندش را - به بادها می داد و دست های سپيدش را - به آب می بخشيد دلم برای كسی تنگ است كه آن دونرگس جادو را به عمق آبی دريای واژگون می دوخت و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند دلم برای كسی تنگ است كه همچو كودك معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی خود را - نثار من می كرد دلم برای كسی تنگ است كه تا شمال ترين شمال و در جنوب ترين جنوب - درهمه حال هميشه در همه جا - آه با كه بتوان گفت كه بود با من و - پيوسته نيز بی من بود و كار من زفراقش فغان و شيون بود كسی كه بی من ماند كسی كه با من نيست كسی ... - دگر كافی ست...
دنيا را بد ساخته اند.........
دنیا برایم رنگ دیگریست... زندگی رنگ دیگریست.... وعشق آن هم رنگی دیگر!!!! نمی دانم از کجا باید شروع کرد؟؟... نقطه ی شروع کجاست؟؟ چشمانم در انتظار آمدنت بودند اما... تنها هدیه ات برای من اشک بود با یک قلبی شکسته با کوله باری از درد... ولی من این درد را پذیرفتم با آغوشی باز... چون روزی این درد را روزگار برای تو خواهد داد آن روز دور نیست... (سروده خودم)
دیشب تا صبح قدم زدم در میان خاطرات همه را مرور کردم چقدر خوب بودند وشیرین پر از امید... اما به بن بست رسیدم دیگر نمی توانستم قدم بزنم... باید دیوار را می شکستم اما نتوانستم چون تنها بودم... آه...نمی دام شاید آخر قصه همان بن بست بود کاش این قصه هیچ وقت شروع نمی شد تنهایم تنهاتر از همیشه سکوت و آه تنها سر گرمی من کاش این گونه تمام نمی شد کلاغ قصه ی من هم به خانه اش نرسید (سروده خودم)
خوشحالم... اما باورم نیست چون مدتهاست با من غریبه بود... نمی دانم این خوشحالیم را چگونه ابراز کنم... با فریاد!؟؟... با خنده؟؟؟ می خواهم همه بدانند که چقدر خوشحام... اما... امروز دنیا برایم جور دیگرست... رنگ دیگریست... گویی تازه متولد شدم کاش همیشه این گونه باشد... (سروده خودم)
چشمانم از خیره شدن خسته اند
گوش هایم از شنیدن صداهای تکراری خسته اند منتظرم........ حتی با اینکه می دانم شاید نیایی اما سر کردن با انتظارآمدنت برایم شیزین است... دیشب خوابت را دیدم امروز به همین دلخوشم اما از فردا می ترسم... (سروده خودم)
وقتی فکر میکنم همیشه حسرت عشق تو در دلم بود.... حسرت اینکه یکبار هم که شده به من بگویی: دوستت دارم... حسرت!!! واژه ی عجیبیست... ولی برای من آشناست چون همیشه با من است... در دلم،در درونم!!! حسرت با تو بودن حسرت این که روزی همه بدانند مال منی... ولی تو مرا همچون چیزهای بی ارزش به گوشه ها سپردی!!! اما آیا لیاقت عشق این است؟؟؟ شاید تنها تفاوت ما درهمین است عشق تو برای من زندگیست چون تو همیشه در منی... امااین حس من برای تو باور نشدنیست..... باورم کن (سروده خودم)
دلتنگم
دلتنگ تو... دلتنگ روزهایی که در خیالم عاشقانه دوستم داشتی... نمی دانم خیال بود یا حقیقت داشت!؟ اما هرچه که بود عشق بود... نمی توانم از تو چیزی بخواهم می ترسم....!!! از اینکه بروی ومن در رویای شیرین با تو بودن تنها بمانم کاش روزی برسدکه دوستم داشته باشی... (سروده خودم)
می خواهم حسم را فریاد بزنم
اما انگار کسی نیست تا صدایم را بشنود... حتی تو!!! شاید هنوز دوست داشتن برای تو واژه ی مبهمیست... نمی دانم چرا نتوانستم دوست داشتن را برایت معنا کنم؟!!! دوست داشتن همان ثانیه هاییست که در انتظار شنیدن صدای تو سپری میشود و وقتی میخواهم بشنوم حرفی جز سکوتت نداری... ومن در تنهایی خود هزار بار میشکنم... چیزی نمیگویم چون سکوتت را هم دوست دارم نمیدانم تا کی باید این حس را در خود پنهان کنم؟؟!! نمیدانم شاید برای تو تنها یک بازیچه ام... اما تو برای من همه چیز... (سروده خودم)
نمیدانم مرا به یاد داری؟؟
من که لحظه های زندگی ام سرشار از یاد توست؟! شاید تصویر مبهمی از من در ذهن داری... این خاصیت عشق است منی میمیرد وتویی جان میگیرد!!! نمیدانم که این حس مرا پذیرفتی؟؟ یا در خاطرات مبهت دفن کردی!!! ولی من با تمام ذره های وجودم که از گرمای عشق تو خاکستر شده چشم به آینده دارم شاید دوباره بتوانم در قلب تو جایی داشته باشم... می دانم این خواسته ی زیادیست ولی از تو میخواهم که مرا دوست داشته باشی... (سروده خودم)
دلم یه دنیا امید میخواد...امید به زندگی ،به آینده ،به رسیدن!!!ولی هرکی از راه می رسه امیدمو سلب میکنه!!!
دیگه امیدی ندارم...اصلا دلیل نفس کشیدنمو نمیدونم!!!برا چی زنده ام؟؟؟فکر نمیکردم که یه روزی بخوام از زندگی دل بکنم،عاشق بودم!!!عاشق تو...عاشق زندگی با تو...ولی انگار همه اش خواب بوده.کمکم کن... کمکم کن تا دوباره اون حس خوب دوست داشتنو تجربه کنم...حسی که دارم باهاش غریبه میشم!!!
به تماشا سوگند :
که میان من وتو فاصله هاست گاه می اندیشم، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری . چشم های تو توانایی بخشش دارد. دستهای تو توانایی آن را دارد: که مرا زندگانی بخشد. یا بگیرد از من، آنچه را می بخشد...
دیروز برام روز خیلی بدی بود.نمیدونم چرا همیشه بد میارم نمیدونم؟؟؟نمیدونم براتون اتفاق افتاده یانه؟؟
کسی رو که عاشقانه دوسش داری مجبوری فراموش کنی....همیشه مجبورم!!!! دیروز برای اولین بار تنهایی رو با تمام وجودم حس کردم.خیلی تلخ بود.باورم نمیشد!!هیچکسی نبود... فقط من بودم!!!تنها خودمو یه مشت خاطره،یه مشت امید واهی...وقتی نوبت من میرسه همه ی درا بستن.دلمو به دریا زدم وبرای خودم یه خاطره ساختم.تلخ ترین خاطره ی زندگیمو...مجبورم فراموشش کنم البته به ظاهر!!!نمیدونم میتونم یا نه؟؟؟خدایا فقط از تو کمک میخوام!!!تو دیگه نتهام نذار... خیلی سخته که مجبور بشی...
میخوام بنویسم اما نمیتونم.نمیدونم از چی بنویسم؟مضطربم!!!میدونم دلیلش چیه
ولی انکار میکنم.مجبورم که انکار کنم!!!!! سر در گمم!خودمو گم کردم...همیشه فکر میکردم خودمو خوب میشنا سم.اما نه اشتباه میکردم.نمیدونم دارم چیکار میکنم؟؟!!!فقط بیهوده دارم نفس میکشم!!!! خسته ام خیلی خسته.کاش میتونستم به همون روزای سابق برگردم.اما نمیشه!!! دیگه هیچ آرزویی ندارم!میدونی چرا؟؟؟آخه هر چیزی رو که از خدا میخوام برای به دست آوردنش خیلی چیزا رو باید از دست بدم.برای به دست آوردن تو دارم خودمم از دست میدم.باورت میشه؟؟دیگه از من چیزی نمونده...یه جسمی که نبودنش بهتره!!!!
كاش روياهايمان روزي حقیقت مي شدند تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند سادگي مهر و وفا قانون انسان بودن است كاش قانون هايمان يكدم رعايت مي شدند اشكهاي همدلي از روي مكر است و فريب كاش روزي چشمهامان با صداقت مي شدند گاهي از غم مي شود ويران دلم اي كاش بين دلها غصه ها مردانه قسمت مي شدند |
About![]()
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
Home
|